ارزوها(اینجا کلبه ی احساس منه)

خدایا...

پست ثابت

 

خدایا...

خدایا کسی را که قسمت کس دیگریست!!!

سر راهمان قرار نده تا...

تا شبهای دلتنگی اش برای ما باشدو روزهای خوشش...

برای دیگری!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 22:31  توسط شیما  

کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟



کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

احمد شاملو
۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 18:34  توسط شیما   | 

گریه کن



پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 22:13  توسط شیما   | 



باز باران باترانه                       میخورد بر


بام خانه

خانه ام کو؟خانه ات کو؟           آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟


فصل خوب سادگی کو؟           یادت آید روز باران؟گردش آن روز دیرین؟


پس چه شد؟دیگر کجا رفت؟     خاطرات خوب و رنگین؟


در پی آن کوی بن بست           در دل تو آرزو هست؟


کودک خوشحال دیروز             غرق در غم های امروز


یاد باران رفته از یاد                آرزوها رفته بر باد


باز باران باز باران                    میخورد بر بام خانه


بی ترانه بی بهانه                 شایدم گم کرده خانه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 23:13  توسط شیما  

گاهی...

گاهی باید کــــــــم شی از بودن ها...


 زیاد که باشی...تـــــــکراری می شوی...


 بودنت را قدر نمی دانند...


 خـــــــــوب بودن و مهربانیت وظیفه ات میشود...


 و خیلــــــــــــی زود فراموش میشوی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 23:6  توسط شیما   | 

سلام بچه ها خوبید؟وووووووووویییییی دلم خیلی براتون تنگیده.خیلیا برام نظرگذاشتن گفتن چی قبول شدی؟

راستش من مترجمی زبان اصفهان قبول شدم اما چون دانشگاه آزادم انتخاب رشته کرده بودم منتظرنتایج اون شدم که خداروشکرژنتیک ورامین قبول شدم.

وااااااییییی خیلی رشتمو دوس دارم.عاشق اینجوررشته هام.

ببخشیداگه گاهی اوقات جوابتونو نمیدم.به خدا زیاد نت نمیام.


بچه ها بازم یه مدت نیستم.درگیرکارای دانشگام.

دوستون دارم.بوووووووس.فعلابای

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 20:54  توسط شیما   | 

به دنیاوعقایددیگران احترام بگذاریم!


کاش گاهی با کفشهای من زندگی را قدم میزدی تا مرا بهتر بفهمی

تا بدانی جاده زیر پای من با آنچه تو ره میسپاری متفاوت است

کاش میدانستی پنجره های من و تو رو به یک مکان باز نمیشوند....

آسمانهامان هم رنگ متفاوت دارند

کاش  دنیای مرا با چشمهای من میدیدی ....

باور کن همه آدمها هرچند به هم نزدیک دنیاهاشان و ایده هاشان ممکن است متفاوت باشد....تفاوتها را بفهمیم لطفا!


+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 0:17  توسط شیما   | 

اووووووووووووووووووه بابا چرا میزنین؟

اولا سلام

دومادمتون گرم که به یادم بودین

وسوماخوشحالم دوستایی مثه شما دارم

یه عالمه بوووووووووووووس به شما.

من شرمنده تک تکتونم.

راستش الان نزدیک یه ساله که کامپیوترم خراب شده.

ولی چون کنکور داشتم ترجیح دادم درستش نکنم که کمتر سراغش بیام

اما الان دیگه نیاز به یه سرویس حسابی والبته یه اینترنت پرسرعت داره.

آخه نخواستم اینترنت پرسرعت داشته باشم که به درسا برسم.

خدایی خیلی به خودم تو این یه سال زجر دادم.امیدوارم که خدا جواب این

همه بی خوابیا وسختی کشیدنامو بده.

ولی الان دلم میخواد بازم برم مدرسه(دیونم دیگه!)

آخه خداییش خیلی الان بیکارم.ولی خیلی دلم میخواس بازم بیام پیشتون آخه

یه مسافرت چن روزه رفتیم واسه همین نشد بهتون سربزنم.

تواین مسافرت خیلی چیزاواسم روشن شد.

آدمای اطرافموبهترشناختم.وخیلیای دیگه که وقتی بهشون فک میکنم

از خودم میپرسم آخه چرا؟!

راستی18تیرم تولدم بودکه توهمون مسافرت گرفتم.البته تولدبیشتربهونه بود.

بهونه ای برای دورهم جمع شدن.

راستی ازکنکورنگفتم.خیلی بدبودازاسترس زیادازحدم سرعمومیاوقت کم آوردم.

توی اختصاصیا که دیگه نگو.منی که این همه شیمی خونده بودم انقدسخت بودکه

فقط به سوالا نگا میکردم.البته چن تاییم زدم.ولی به نظرم سوالای زسیت بهتر

بودن.بعدازظهرشم کنکور زبان داشتم.اونم بد نبود.جالب اینجا بودانقدعمومیاشو آسون داده بودن تازه یه ربع بیست دقیقه هم بیکاربودم

وداشتم سوالارو چک میکردم!برعکس امتحان صبح!

خوب خیلی پرحرفی کردم.

بازم بهتون سرمیزنم بای.

بازم بهم سربزنید خوشحال میشم.بوس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 17:19  توسط شیما   | 

دوست جونیام سلااااااااااااااام

خوفین خوشین؟منم ای بد نیستم دلم خیلی براتون تنگ شده بود

اومدم بگم یه مدت نیستم آخه حدود40روز دیگه کنکوردارم.

بچه ها ازتون میخوام دعام کنید.خیلی استرس دارم.یه ذره هم ناامید شدم

وای خدا من خیلی میترسم.

وای من میمیرم اگه رشته دلخواهم قبول نشم.وااای حتی فکرکردن بهش هم تن آدمو میلرزونه

مواظب خودتون باشین ونامردین اگه منو فراموش کنین ونظر نذارین

فعلا باااااااای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 0:38  توسط شیما   | 

کویرتنها

چقدر روزگار سخته ، چه خوش گفت حافظ شیرازی ، قرعه به من دیوانه زدند، تنهایی ، تنهایی ، تنهایی ، چه واژه غریبی
چه واژه نزدیکی ، خدایا من جز تو هیچ کس را سیر نمی کنم ، سرمایه ای جز تو ندارم ، تمام آرزوی هایم ،رسیدن به هدف های سبزم
با کمک تو خلاصه می شود ، در صحرای زندگی ام ، در این صحرای داغ و سوزان ، شن هایی که به صورتم می خورد و می کوبد
با توکل با تو ، تحمل می کنم ، چه درد هایی که بر قلبم وارد شده ، چه غم عظیمی که بر وجودم وارد شده، تنها تو ، فقط تو ، تنهایم نگذار
دستم را بگیر ، می دانم که گرفتی ، محکم تر بگیر ، رهایم نکن ، در میان جاده های زندگی ام ، تنها تو را دارم ، قلبم جز تو هیچ کس را ندارد
بغض عظیمی گلویم را گرفته و بر آن چنگ می زند ، را حت بگویم ، امتحانم نکن
طاقت شکست ندارم
برای تنها پناه خستگی هایم خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 9:39  توسط شیما   | 

رفقای من

بهاره:خیلی شیطونه.خیلی هم دخمل خوفیه جدیدا هم با پسرخالش نامزد کرده ومن براش خیلی خوشحالم

         از اون دسته افرادیه که تاحالاbfنداشتن.منکه خیلی دوسش دارم

مهشاد:اونم دختر خوبیه فقط یه خورده بی ادبه.اما خوب در کل خوبه.

مهناز:خیلیییییییییییی دوسش دارم.آخه بغل دستیه خودمم هستش وکلا باهم خیلی جوریم.هم من به اخلاقاش

          عادت کردم هم اون.همیشه هم بهم میگه تو باید زن یکی از فامیلای ما بشی!!!

فاطمه:انقدر بدش میاد فاطی صداش میکنم.هه هه منم تا میتونم حرصش میدم.ناگفته نماند نفر اول کلاسمونه وهمشم منتظر اینه من راجع به یکی بد بگم مثلا استادا.اونوقته که میگه شیما تو باز غیبت کردی؟منم اسمشو گذاشتم معلم اخلاق یا گاهی اوقات بهش میگم مامان بزرگ.وااااااای که چقدرم بدش میاد.هه هه


طناز:کلا خیلی باهم کل کل داریم.اما دخمل خوفیه.والبته فضوووووول

      وااای خدا اینو ببینه کچلم میکنه هرچند جلوی خودشم گفتم ولی میگه واسه 

     چی آبرومو بردی؟هه هه

آیدا:از نظر اخلاقی باهم خوبیم فقط تنها مشکلی که داره اینه که زود ناراحت میشه

فاطی:این همونیه که پستای قبلیم نوشته بودم بهم میگه سنگدل.خیلی باحاله

زهراوفایزه:دوستای 9 ساله هستن وجونشون واسه هم در میره وهرجا بخوان برن باهم میرن.

نیلوفر:خودشو خیلی دست بالا میگیره.کلا بااین بشر اصلا نباید شوخی کرد چون قاطی میکنه.

مهشید:امسال تازه اومده مدرسمون.اما خداییش خیلی دختر خوبیه.آروم وساکت و

           فوق العاده متین.

فرنوش:خیلی خیلی رک.واسش فرق نمیکنه طرف صحبتش کیه خیلی رکه.

صبا:خیلی درسخونه والبته شیطونم هست.درس روهم خیلی خب توضیح میده بهتر از معلمای خودمون!!هه

آمنه:دختر خوبیه.خیلی باحاله

حلما:خیلی مذهبین.واسه همین من با عقایدش نمیتونم کنار بیام.

غزاله:خیلی شراما خیلیم خرخون.

عطیه:شلخته کلاسه همه میشناسنش خودشم میدونه.

فریده وریحانه:خیلی درسخوننا ولی خیلیم پاچه خوارن واسه همین اکثر بچه ها باهاشون دشمنن.البته حقم دارنااااااااا

مهسا.ی:واااااااای خدا انقدر این بشر حرف میزنه که من به جای اون خسته میشم گاهی اوقات با مهناز دلمون میخواد بزنیمش.از شانس بدمونم همیشه کنارما میشینه.

مهسا.م:دوست صمیمی10سالمه.از دوم دبستان باهاش دوستم.خیلی دوسش دارم.خیلی منطقیه وهمه کاراشو با فکر انجام میده.منکه عاشقشم اونو نمیدونم.

سحر:هم رشته ای نیستیم اما تویه مدرسه ایم.رشتش ریاضیه وازپنجم دبستان باهمیم.خیلی باحاله.خیلیییییی


خوب دیگه بقیه رو فعلا یادم نمیاد فعلا همینا کافیه.هه هه.راستی نظر فراموش نشه هاااااااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 17:16  توسط شیما   | 

بی وفا

 سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز مرا او چيد و رفت

عاشقيهاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان گرمم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديدو رفت

چشم از من كند وازمن دل بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

            با غم هجرش مدارا مي كنم             

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت      

   


واسه پست پایینیه نظر فراموش نشه لطفا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 18:18  توسط شیما   | 

حس جدید

جدیدا یه حسای جدیدی دارم

نمیدونم والله شایدم خل شدم!!!

بذارید از اولش براتون بگم...

من امسال کنکوریم یعنی سال بعد کنکور دارما

یه موقع اشتباهی فکرنکید

جدیدا یه جورایی شدم.

مثلا به زور درس میخونم،خیلی کسلم،همشم سر کلاس خوابم

آخه من همیشه تا9شب مدرسم

کلاس کنکور دارم.

میدونید الان دلم چی میخواد؟

دلم میخواد برم گواهی ناممو بگیرم.بعدش یه آزرای سفید خوشگل مامانیم بندازم زیرپام وواسه یه روز کامل واسه خودم باشم.

یعنی اینکه مدرسه نرم.درس نخونم سر درس وهزارویک چیز دیگه بحث نکنم

آخه مدرسه ما طوریه که اگه از حقت دفاع نکنیو زبون نداشته باشی سوارت میشن.بگذریم...

آها داشتم میگفتم سوار ماشینم بشم گوشیمو خاموش کنم وواسه خودم بیهوده تو خیابونا چرخ بزنم یا مثلا دیوونه بازی دربیارمو وآهنگای مورد علاقمو با صدای بلند گوش بدم یا مثلا لایی بکشمو با پسرای دیگه مسابقه بدمو واذیتشون کنم وااااااای چه کیفی میده

آخه من از 10تیرماه تا حالا هرروز دارم میرم کلاس بعدشم که مهر شد6صبح میرفتیم 9شب برمیگشتیم.

به قول بهاره دوستم داااااااااغونیم ما(این تکه کلامشه)

حتی تو محرمم ملت از خونه هاشون اومده بودن بیرون برن دنبال دسته ها ما مثه این اسکلا تازه داشتیم از مدرسه میومدیم.ماکه میگم منظورم اکیپمونه هااااااا

دلم یه هیجان میخواد.دلم میخواد همش برم خیابون آخه ازمهر به بعد دیگه اصلا بیرون نرفتم مقصدم خونه به مدرسه یا مدرسه به خونه است.میبینید من چقد بدبختم؟

آها راستی راجع به حس هام( البته بقیش):جدیدا حس میکنم عاشقم اما عاشق کی؟عاشق چی؟من تا حالا تو زندگیم عاشق نشدم این وبمم که میبینید عاشقانس واسه دل خودمه نه برای کس دیگه

راستش من معتقدم شاهزاده سوار بر اسب سفید من باید کسی باشه که بتونه منو عاشق خودش کنه نه من عاشقش بشم واسه همین کلا تو این فازا نیستم.فاطی یکی دیگه از دوستام بهم میگه تو خیلی سنگدلی.اما خب من واقعا هیچ حس خاصی به جنس مخالفم ندارم!!!

بیخی.داشتم میگفتم جدیدا خل شدم!!!

این کنکورم شده بلای جون من.

شاید باورتون نشه ولی به خدا از بس حرص میخورم بین موهام چند تا دونه تار سفید پیداشده!!!

اینم اثرات این کنکور لعنتی

اههههههههههه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 18:5  توسط شیما   | 

دلتنگ تر از همیشه


دلتنگ تر از همیشه
باز می‌‌گردم به کوچه‌های کودکی
کوچه
همسایه را کم داشت
پسرک عاشق را
و دخترِ عصیان گری با موهای ژولیده
که روز ها
بادبادک‌هایِ پسری را هوا یی می‌‌کرد
و شب به شب
پشتِ پنجره ها
پیشِ چشمِ عاشقی
نقش ماه را بازی می‌‌کرد
آآا آآا آآا ی کوچه
با اینهمه خاطره چه کرده ای؟
با شعر‌هایِ من
با ستاره‌هایِ من
با جسارتِ کودکی‌های من
با مردِ همیشه عاشقِ من چه کرده ای؟
کوچه !!!!
دلتنگم ... دلتنگ
کودکی‌ام را نمیخواهم
پشتِ بامِ پر ستاره را نمیخواهم
ماه و مهتابم برایِ تو
شعر‌هایم برایِ تو
این خانه و خانه ی همسایه برایِ تو
پنجره را به من باز گردان
و پسرکی که
بادبادکش را آزاد می‌‌کرد
تا دست‌هایش اسیرِ دست‌های من باشند
کوچه !!!!
نگو همه چیز را
زندگی‌ را باد برد
دلتنگم کوچه ... دلتنگ 

 گاه دلتنگ میشوم

 دلتنگتر ازهمه ی دلتنگیها،

 گوشه ای مینشینم وحسرتهارامیشمارم،

 وباختن هاوصدای شکستن را،

 نمیدانم من کدامین امیدراناامیدکردم

 وکدام خواهش رانشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم.............؟؟؟؟!!!!!

اینجــآدختــری وجو دآرد کهـ

درآفـآق پیــآده روی میکنــد  ...

درســرآب ـهـآیشـ نقشـ تو رآ میبیند

بـآدیوآر حرف میزنــد

بآبغضـ میخندد

بآخند ـهـ میگـــرید

ودرآخــر

اینجـآ دختــری وجــود دآرد کهـ وجود خـآرجی ندآرد!

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی 

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم




+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 22:15  توسط شیما   | 

بامن بمان



تنهام نذار
نذاردوباره شکست بخورم
نذار دوباره غم توی دلم بشینه
حالا که دل به تو دادم
حالا که انقدر دوست دارم
پس تنهام نذار
نذار بی تو بمونم وغصه بخورم
نذار نداشتنت همیشه برام یه رویا باشه
یادته...
بهم گفتی دوست دارم؟
حالا کجایی که ببینی من چقدر دوست دارم؟
کجایی که ببینی بی تو چی میکشم
لحظه ای نیست که به یادت نباشم
لحظه ای نیست که خاطره هامون فراموشم بشه
برای اینکه فراموشت کنم...
هرکاری انجام دادم
خودمو تو درس غرق کردم ولی...
بی فایده بود تو هیچ وقت از یادم نمیری
حتی شباهمتو خواب آسایش ندارم
همش تو خواب تورو میبینم که بهم بی محلی میکنی
یادمه یه شبم توی خواب ترو دیدم که میگفتی
خیلی بهم بد کردی
خیلی از دستت ناراحتم
ومن...
بابغض وپشیمونی گفتم
میدونم
اما منو ببخش
میدونم حقمه میدونم دلتو شکستم ولی تو ببخش
حالا که عاشقت شدم
حالا که منم حس تو رودارم
پس تنهام نذار
حالا که همه رویاهامو باتو میبینم
تنهام نذار
داری تنبیهم میکنی آره؟
خواهش میکنم منو ببخش
مگه بهم نگفتی دوست دارم
مگه بهم نگفتی قربونت برم؟
پس چرا الان تنهام گذاشتی؟
تکیه گاه من تویی
منتظرم برگردی
منتظرم...





+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 16:47  توسط شیما   | 

بچگیام

الان که اینا رو مینویسم یاد بچگیام افتادم

نمیدونم تاحالاواستون پیش اومده که بخواین بچه باشین

وبرگردین به دوران خوش کودکی؟حداقل واسه منکه خوش بود

ولی حیف که خیلی زود تموم شد ما بچه ها

بزرگ وبزرگتر میشدیم ومادر پدرا پیر وپیرتر

میخوام واستون قصه یه دختریو بگم که دلش واسه بچگیاش تنگ شده

واسه اون روزای خوش

بدون اینکه بدونه تو دنیا غمی هم وجود داره میخندید

خوش بود،خیلی

قبل اینکه بیایم تهران واسه زندگی با پسر داییم پوریاخیلی باهم خوب بودیم اونو

نمیدونم ولی من اونو هم بازی بچگیام میدونم

یه جایی شبیه صحرا روبروی خونه مامان بزرگم اینا بود که خیلی دوسش داشتم

یادمه یه بارتنها با پوریا رفتیم اونجا رفتیم زیر درخت توت یه دفه هوس

کردیم برای بقیه هم توت بچینیم یادمه یه کلاه آفتابی سرمه ای سرم بود

پوریا بهم گفت من سنگ پرت میکنم بعدش تو برو وتوتا رو جمع کن منم قبول کردم

ودومین باری که رفته بودم توتا رو بردارم حواسم نبود وسنگ خورد تو سرم وسرم شکست خیلی درد داشتم همونجوری با سر زخمی رفتیم خونه

یادمه خانوادم نبودن اونا تهران بودن ومن بااینکه 12یا13سال بیشتر نداشتم خودم اومده بودم خونه مامان بزرگم.همیشه دوست داشتم مستقل باشم

هنوزم همینجوریم.خلاصه سه تابخیه نوش جان کردم واومدیم خونه سر کوچه دقیقا یادمه پوریا بیچاره دم در ایستاده بود ومنتظر ما بود

وقتی رفتم خونه با تموم بچگیم به زنداییم گفتم زندایی به دایی بگو پوریا رو دعوا نکنه هرچند میدونستم دایی اینکارو انجام نمیده

ولی خوب پسر داییم بود دیگه ومنم خیلی دوسش داشتم خیلی.

هنوزم همینطره کم که نشده هیچ بیشترم شده

یادمه دوساعت دیگه مونده بود ما بریم تهران تا واسه همیشه اونجا زندگی کنیم

روبروی صحرا ایستاده بودیم

بهم گفت تهران آلوده است

منم با تمام لج بازیم گفتم نخیرم

وای خدا چی میشد دوباره مثل اون زمان باهم خوب بودیم؟

وقتی اومدیم تهران اوایل خیلی خوب بود دوستی با مهسا وپریسا خیلی خوب بود

یادمه واسه مهسا نقاشی میکشیدم اما وقتی قهر میکردیم میرفتم نقاشیاموپس 

میگرفتم.هه خیلی خنده داره نه؟

ولی حالا نزدیک به 8ساله دیگه نه خبر از مهسا دارم نه خبر ازپریسا

حتی توی فامیلم خیلی تنهام واسه همین عادت کردم بیشتر طرف صحبتم بزرگترا باشه وبقیش...سکوت!

اینم یه جورشه دیگه

ولی...

نمیدونم پوریا اینو میخونه یانه

اما من همین جا ازش معذرت میخوام ومیخوام بدونه که خیلی پشیمونم از این که

یه زمانی دلشو شکستم

منو ببخش پوریا

(بچه ها ببخشید سرتون رو درد آوردم)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 14:54  توسط شیما   | 

امشب

خدای من

بگوبه من چی دستمو میگیره

  وقتی تنهام                           

کی مثل تو میبینه اشکمو

  کی مثل من میره از یاد                   

کی مثل من میره ازیاد

 امشب میخوام پای پیاده                    

تاته دنیابرم

  برم از خدا بپرسم                

کی تورو گرفت ازم

 برم از خدابپرسم                 

کی تورو گرفت ازم

 کی تورو گرفت ازم    

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 14:20  توسط شیما   | 

یادته...

روزای خیلی طلائی یادته


روز ترس از جدایی یادته


غصه هامون کم کم بود یادته


چشم نازت مال من بود یادته


دیدن من غدغن بود یادته


روزگار قهر و آشتی یادته


هیچ کسو جز من نداشتی یادته


رویاهای آسمونی یادته


قول دادی پیشم بمونی یادته


روزای بی غم و غصه یادته


ببینم اول قصه یادته


عصر ابراز علاقه یادته


واسه خنده اجازه یادته


اونا که می گفتی رازه یادته


یه روزی همو ندیدیم یادته


شرطامون سر صداقت یادته


تو، مجازات خیانت یادته


گوش ندادیم به نصیحت یادته


گشتنت دنبال فرصت یادته


راستی تو ، بی تو می میرم یادته


خاطرات توی دفتر یادته


فال با نیت رسیدن یادته


روزی صد بار بی تو مردن یادته


یادته گفتن راز به قاصدک


یادته چقدر به هم گفتیم کمک


طرح اون انشگتر من یادته


پاسخ مختصر من یادته


فال حافظ شب یلدا یادته


چیزی خواستیم از خدامون یادته


مستجاب نشد دعامون یادته


چشمون زدن حسودا یادته


چشامون شد مثل رودا یادته


یه دفعه ازم بریدی یادته


خط رو اسم من کشیدی یادته


کلی سرزنش شنیدم یادته


چشم من به چشمت افتاد یادته


کاری که دست دلم داد یادته


اما قول دادم به قلبمو خدا


دیگه دل ندم به عشق آدما

 

يادته اون عشق رسوا يادته


اون همه ديوونگي ها يادته

تو مي گفتي كه گناه مقدسه


اول و آخر هر عشق هوسه


آدما آخ آدماي روزگار



چي مي مونه از شماها يادگار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 20:58  توسط شیما   | 

می تراود مهتاب(نیمایوشیج)

    
  می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در ودیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 20:0  توسط شیما   | 

بچه ها یه خواهش.........


تروخدا انقدرنیایدوبم ونظر خصوصی بذاریدکه  چند سالته واهل رفاقت هستیو

از این حرفا.البته منظورم با پسراس.شماها همتون داداشا وآجیای من هستید

پس خواهش میکنم دیگه نیایدوشمارتونو بدید که زنگ بزنم

من نه وقت اینکارا رو دارم نه خوشم میاد



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 19:37  توسط شیما  

فعل مجهول(سیمین بهبهانی)

"بچه ها صبحتان به خیرِِ سلام

درس امروز فعل مجهول است

فعل مجهول چیست؟می دانید

نسبت فعل ما به مفعول است

 

در دهانـــــــم زبان چو آو یزی

در تهیگاه زنــــگ می لــغزید

صوت ناسازم آن چنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

ساعتــــی داد آن سخن دادم

حقّ گفتـــــــار را ادا  کــــردم

تا ز "اعجـــــاز" خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صـــــدا کردم

 

"ژاله از درس من چه فهمیدی؟"

پاسخ من سکوت بود و سکوت

" د جوابم بده  کجـــــا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپـــروت؟"

 

خنده ی دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد  و از یـــــاران

 

خشـــــمگین انتقام جـــو گفتم:

"بچه ها گوش ژاله سنگین است"

دختری طعنه زد که " نه خـــــانم

درس در گوش ژاله یاسین است"

 

بــــاز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیـــــــر آتشفشان دیده ی من

ژاله آرام بود و سرد و خـــموش

 

رفته تا عمـــــق چشم حیرانم

آن دو مـــــیخ نگاه خــیره ی او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگـــــار تـــــــیره ی او

 

آن چه در آن نگاه می خواندم

قصه ی غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در ســــخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود:

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

که دلـــــــــــم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مـــــــادرم را ز خــــــانه بیرون کرد

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالـــــــــید

سوخت در تــــــاب تب برادر من

تا سحر در کنـــــــــــار من نالید

 

در غم آن دو تن دو دیده ی من

این یکی اشک بود وآن خون بود

مـــــــــــادرم را  دگر  نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود؟"

 

گفت و نالید و آن چه باقی ماند

هق هق گریه بود و نــــاله ی او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره ی همچو برگ لالــــه ی او

 

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که"غلط بود آن چه من گفتم

درس امروز قصه ی غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم؟

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می ســــــوزد

آن حریـــــق هوس بود که در او

مادری بی پناه می ســـــــوزد"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 18:59  توسط شیما   | 

بارون دلتنگ(سهراب سپهری)

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 18:12  توسط شیما   | 

نامه ای برای تو(خدا)



آغاز می کنم، نه با نام تو و نه با یادت. با حضورت که همیشه در کنارم احساس کردم. آن زمان که از پرتگاه نا امیدی سقوط کردم. وقتی به بن بست بی هدفی رسیدم، آن گاه که شک کردم ... وقتی که بی ایمان شدم.

و تو بودی، همیشه، همه جا، که یادآوری می کردی بودنم را، هستی ام را، داشته هایم را. و من هیچ نمی دیدم دریچه های روشنی که باز مانده بودند، بازشان می کردی.

 

می خواستم؛ هرآنچه که نداشتم، هرچه که از دست داده بودم.

می ترسیدم؛ از دست بدهم آنچه که دارم، از آینده ای که در پیش دارم.

لبخند می زدی. اشاره می کردی به مهتاب، به زیبایی آسمان شب، به طلوع پرشکوه خورشید؛ که زیبایی جریان دارد، زندگی کن!

 

این بار خواستنم کمی فرق می کرد. از تو خواستم که تحولی در زندگیم ایجاد کنی. خواستم که کمکم کنی تا خسته نشوم. ناامید نشوم.

و حالا به وضوح می بینم که فرق کردم. انرژی و انگیزه درونم را می بینم. و حالا نگاهم را به هرسو می اندازم نشانه هایی می بینم که با من حرف می زنند. به هرچه که فکر می کنم راهم را روشن تر می بینم.

حالا حجم درونم مرا هل می دهد. حالا نجواهایی که سالها مهر سکوت بر لبانشان زده بودم می شنوم.

وقتی که تپش قلبم را می فهمم، وقتی که بغضی گلویم را می فشارد، آن زمان که تنهایم، آن زمان که عاشقم ... دیگر بی پرده و راحت اشک می ریزم، حرف می زنم با تو. و تو مهربانانه می شنوی. سبک می شوم. خالی از دردها بر می خیزم.

آری بر می خیزم! و این بار چیزی در درونم مرا تنها نخواهد گذاشت. می دانم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 21:4  توسط شیما   | 

کوچه (فریدون مشیری)

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 17:15  توسط شیما   | 

دیگه نمیخوام...



 

نمی دونم چرا همیشه سرگذشت عاشقا همین طوره

تا میای خودت رو توی این دنیا پیدا کنی

می بینی یه نفر سر راه سرنوشتت نشسته

و دلت رو به راحتی می بره

و تا میای بفهمی می بینی که خیلی بهش عادت کردی

و نمی تونی دیگه بدون اون ادامه بدی

روزها یکی یکی عاشقانه تر برات می گذره

تا یه روز می بینی که

کسی رو که توی دنیا این قدر دلت رو بهش سپرده بودی

تو رو با همه خاطراتش تنها می گذاره

هر چی بیشتر فکر میکنی کمتر می فهمی

که چه تقدیریه که همش باید آخرش این جوری بشه

واقعا حالاست که می فهمم


عشق فقط ماله رویاهاست نه واقعیت

عشق پاک تر از اونه

که بشه توی این دنیای به این زشتی اونو جستجو کرد

عشق محتاجه غرق شدنه

وهر کسی حاضر نیست که

خودش رو توی این دریای بیکران غرق کنه

نمی فهمم چرا تا ازعشق فرار میکنی دنبالت میکنه

و تا تو دامش میوفتی ازت فرار میکنه

و برای همیشه تنهات می ذاره

و تو رو برای همیشه با خاطرات كوتاه و زیباش تنها می ذاره

درسته حالا خوب می فهمم

اگه قرار بود عاشقی به معشوقش برسه

فرهادها و مجنون ها رسیده بودن

اما انگاری عشق یعنی نرسیدن

و این همون حلقه پایانی و بسیار تلخ و غیر قابل تحمل

سریال عشقه

سریالی تكراری و همیشگی

گویی روزگار با عاشقا سر جنگ داره

و نمی ذاره دلها به هم برسن

شاید هم دنیا ظرفیت زیبایی ها رو نداره

یا شاید هم ارزشش رو


آخه اگه نتونی اون جوری كه میخوای زندگی كنی

و با اون كسی كه میخوای پس زندگی چه ارزشی داره

خسته ام...خسته

دیگه نمی خوام عشق رو تجربه کنم

دیگه نمی خوام عاشق باشم

دیگه نمی خوام کسی رو با همه وجودم دوست داشته باشم

دیگه نمی خوام به کسی دل ببندم

دیگه نمی خوام به کسی وابسته شم

دیگه نمی خوام همه ی زندگیم بشه یه نفر

دیگه نمی خوام همه فکرم بشه یه نفر

دیگه نمی خوام همه ی احساسم رو فقط بدم به یه نفر

دیگه طاقت ندارم

دیگه بریدم

چند روزه که حالم خوب نیست

چند روزه دارم به همه ی این چیزا فکر میکنم

چند روزه از خودم و این همه احساس خسته شدم

احساسی که نادیده گرفته میشه

احساسی که بی جواب میمونه

احساسی که خورد میشه

احساسی که زیر پا له میشه

و دلم

دلی که شکست و صدای شکستنشو شنیدم

دیگه نمی خوام این جوری باشم

دیگه نمی خوام  همه احساسم رو به یکی بدم

دیگه نمی خوام یکی رو عاشقانه دوست داشته باشم

از امروز می خوام  بشم همون دختر چند وقت پیش

همون دختری که تنها بود و تنهاییاشو دوست داشت

همون دختری که به کسی وابسته نمیشد

همون دختری که به کسی عادت نمی کرد

اره...من می خوام بشم همون دختر

نمی خوام ارامشی که دارم بهم بریزه

نمی خوام بشکنم و خورد شم

نمی خوام...

توو این دنیا کسی نیست که تو رو فقط تو رو بخواد

اونم فقط واسه خودت

دیگه هیچ دوست داشتن و عشقی برام قشنگ نیست

می خوام واسه خودم باشم و واسه خودم زندگی کنم

می خوام خودم باشم و تنهایی هایی که دوستشون دارم

فقط من و تنهایی

و خدایی که توو همه ی لحظه ها باهامه و تنهام نذاشته

اره...من می خوام تنها باشم

تنهای تنها

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 12:0  توسط شیما   | 

پدر عزیزم روزت مبارک

5464


تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و…

بسیار سخت است

روز پدر مبارک

babol 101babol 101

پدرم تنها كسی هست كه باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می توانند مرد باشند.

به سلامتی هرچی پدره.


li7jaikisws7wqxgwmm



بابا جون عزیزم ، نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرهم دل من در این دنیای لعنتی است ،

بدان که برای من بهترینی .

بدون که تا تورو دارم زندگی برام ارزش داره

بدون که نبودنت روحمو از جسمم جدا میکنه
از خدا میخوام روزی نباشه که من بدون تو از خواب بیدار بشم

باباجونم تو همیشه بهترینها رو در حق من خواستی و همیشه برام بهترین بودی

فقط خدا میدونه و خودت که من چقدر دوستت دارم

بدون تو دنیارو نمیخوام تو این دنیا دونفرو خیلی دوست دارم

و

بدون اونا زندگی برام جهنمه

و میدونی که تو اولیش هستی

خدایا از عمر من کم کن و به عمر بابا جونم اضافه کن

آمیـــــــــــــن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 13:17  توسط شیما   | 

دوستت دارم مادرم

 

نامه ای برای مادرم:

 

شب…نگرانی…بیداری…مادر!

 

می خواهم بنویسم اما می دانم نمی توانم با تک تک واژه ها

معنای حقیقی دوست داشتن را که تو به من آموختی بیان

کنم.

 

سلام بر تو که دریایی از صداقت و رویایی از دوست داشتن را

در من پروراندی بر دستت بوسه می زنم و خاک پاهایت را

سرمه چشمانم می کنم تویی که در غریبانه ترین لحظه های

زندگی من را یاری کردی و طعم قشنگ خوب زندگی کردن و

خوب بودن را در گوشم زمزمه کردی.

چه شب هایی که دستمال مهرت را بر پیشانیم نهادی تا تب

وتاب دنیا و دردها و سختیهایش را از تنم بیرون کنی.

 

آری این تو بودی و مهر تو بود که مرا واداشت آنقدر «بابا آب

داد» و «آن مرد در باران آمد» را در دفتر مشقم بنویسم تا یاد

بگیرم با خط خود بنویسم مادرم دوستت دارم.

مادرم، تمام وجودم، چه شب ها که بر بالین من نشستی و چه

روزها که دعاهایت را بدرقه راهم کردی، چقدر نگرانی هایت

برایم آشناست، چقدر دلشوره هایت را برای دیر آمدنهایم می

شناسم و اینک روز، روز توست می خواهم تمام دوست داشتن

های عالم رو به تو تقدیم کنم تا فقط شاید بتوانم گوشه ای از

محبتت را جبران کنم.

 

ای آشنا به وفا و گذشت:

کاش می شد زمان به عقب برگردد تا جبران کنم همه ی اینها

را و برایت تختی باشم از پر قو که مبادا روزگار با تو ناملایم

باشد و سایه بانی از جنس شب های خودت که بر بالینم

نشستی که مبادا روزگار نامهربانی کند با تو.

نوش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:9  توسط شیما   | 

سال نو مبارک

زمین نفسی دوباره میکشد

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند

سال نو میشود و پرنده ها خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره من ... تو ... ما کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ ... نقش ما چیست؟ ...

پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ ...

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و

سال نو مبارک ... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:56  توسط شیما  

دوستت دارم پدر

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود
مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

( !دوستت دارم پدر )

روز بعد مرد خودکشی کرد .

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:26  توسط شیما   | 

داستان عاشقانه...


لطفا به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:11  توسط شیما   | 

مطالب قدیمی‌تر